اس ام اس عاشقانه



انسان بودن یعنی اینکه وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی.
+++
ای همه هستی من از دنیا و سرنوشت، قد تموم هستی و سرنوشت های آدمای دنیا دوست دارم.
+++
اگرچه دوری ز اینجا، تو یعنی اوج زیبایی، کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی، اگر هرگز نمیخوابند دو چشم سرخ و نمناکم، اگر در فکر چشمانت شکسته قلب نمناکم، ولی یادم نخواهد رفت، که یاد تو هنوز اینجاست، میان سایه روشن ها، دل شیدایی من تنهاست، نباید زود میرفتی و تنها کوچ میکردی.
+++
نگاهت چشمه ساری است که مرا با خود به رویا می برد، لبانم که از خستگی و سنگینی سکوت تکیه بر هم داده اند، تا غروب مهربانی عشق تو را سجده میکنند.
+++
اگر در زندگی ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچکس نداند بر تو چه گذشت.


مطالب مرتبط
 - اس ام اس عاشقانه سری 31
 - اس ام اس عاشقانه سری 9
 - اس ام اس عاشقانه سری 24
 - اس ام اس عاشقانه سری 49
 - اس ام اس عاشقانه سری 39
 - اس ام اس عاشقانه سری 5
 - اس ام اس عاشقانه سری 15
 - اس ام اس عاشقانه سری 43
 - اس ام اس عاشقانه سری 52
 - اس ام اس عاشقانه سری 27

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
Subscribe Share

 اس ام اس ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع)



ز یمن مقدم رسول خاتم/معطر آمده محیط عالم
مولد صادق آل محمد/مقارن گشت با میلاد احمد
میلاد نبی اعظم و امام صادق مبارک باد
+++
دو نهال بارور در باغ دین روئیده شد/یاس های آسمانی در زمین روئیده شد
نخل حق در سرزمین مشرکین روئیده شد/لاله در باغ دل اهل یقین روئیده شد
ولادت پیامبر اکرم و امام صادق بر شما مبارک
+++
عید زیبای برائت از عدو دارد ربیع/عید میلاد دو دلدار نکو دارد ربیع
موسم سرمستی دلهای شیدا آمده/مصطفی با حضرت صادق به دنیا آمده
عید شما مبارک
+++
به هفدهم ربیع دو ماه تابان/ز تارک سپهر دین و ایمان
برای دادن پیام جانان/دمیده با سراج لطف یزدان
+++
بر جمال این دو یاس بی قرینه بنگرید/گاه سوی مکه گه سوی مدینه بنگرید
محور اسلام و قرآن در ثبات از این دو مه/مکتب توحید باشد در حیات از این دو مه
روشن آفاق تمام کائنات از این دو مه/منجلی اوصاف بی پایان ذات از این دو مه
میلاد نبی اکرم و امام صادق مبارک


مطالب مرتبط
 - اس ام اس ولادت حضرت محمد (ص) و امام صادق (ع) سری 1

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
Subscribe Share

 داستان چتر نجات



چارلز یکی از خلبانان نیروی دریایی بود. پس از 75 مأموریت جنگی هواپیمای او مورد اصابت یک موشک زمین به هوا قرار گرفت. پلوم بیرون پرید و به اسارت در آمد.
سال ها بعد از آزادی از اسارت، پلوم و همسرش در رستورانی نشسته بودند. مردی به آنها نزدیک شد و گفت: "تو پلوم هستی! در نبرد هوایی، جنگنده ها رو تعقیب کردی و بعد هواپیمای تو رو زدند و سقوط کردی!"
پلوم پرسید: "تو از کجا این مطلب رو می دونی؟"
مرد پاسخ داد: "من چتر نجات تو رو بستم."
مرد که با غرور مشتش را در هوا تکان می داد گفت: "می بینم که چترت کار کرده!"
پلوم حرف او را تأیید کرد و گفت: "مطمئناً کار کرده، چون اگه کار نمی کرد من الآن اینجا نبودم."
پلوم به ساعاتی فکر کرد که آن ملوان پشت یک میز چوبی طویل در سالن های زیر کشتی، با دقت چترها را ترمیم کرده، آنها را تا می زده و با نگرانی سرنوشت کسی را که نمی شناخته رقم می زده است.

چه کسی چتر نجات شما را می بندد؟
همه انسانها کسی را دارند که نیاز روزمره شان را برای ادامه راه فراهم می کند.
قدر تمام ارزش های هر کسی را، هرچه که هست، هرچه می کند، بدانید. کار هر کسی، هرچه که باشد، ضروری و مهم است.
در طی روز به همه افراد تمرکز و توجه کنید. شاید گاهی در گفتن سلام، لطفاً، متشکرم، تبریک گفتن به کسی که اتفاق مهمی برایش رخ داده است، تعریف کردن از کسی یا حتی انجام یک کار خوب، بی دلیل کوتاهی می کنیم.
شاید مهم ترین موفقیت زندگی کسی به کلام شما بستگی داشته باشد.
در این هفته، در این ماه، این سال، آنهایی که چتر نجات شما را می بندند، بشناسید.


مطالب مرتبط
 - داستان شیوانا و فروشنده دوره گرد
 - داستان نحوه خر شدن!
 - داستان خشم و فاصله
 - داستان باد و خورشید
 - داستان مسافر بهشت
 - داستان عادت قوی تر است یا طبیعت؟
 - داستان قورباغه و زن
 - داستان پادشاه و مسابقه تصاویر
 - داستان انتظار
 - داستان اثبات وجود خدا

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
Subscribe Share

 داستان همه کس



چهار نفر بودن... اسمشون این ها بود:
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کس.
کار مهمی در پیش داشتن و همه مطمئن بودن که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه.
هرکسی می تونست این کار رو بکنه، اما هیچ کس این کار رو نکرد.
یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد.
سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده...

ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟!


مطالب مرتبط
 - داستان رستوران ارزان قیمت
 - داستان امتحان وزیران
 - داستان مردمان بیمار
 - داستان شتر و فرزندش
 - داستان حکمت روزگار
 - داستان خبر خوب
 - داستان یک دنیا آرزو
 - داستان عشق جوان به دختر پادشاه
 - داستان پیوند مغز
 - داستان بازم هوش ایرانی ها

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
Subscribe Share

 داستان کشیش



کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین مأموریت و خدمت خود که بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین (شهر نیویورک) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند. زمانی که کلیسا را دیدند، دلشان از شور و شوق آکنده بود. کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت.
دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعنی 24 دسامبر آماده شود. کمی بیش از دو ماه برای انجام کارها وقت داشتند. کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند.
دیوارها را با کاغذ دیواری پوشاندند. جاهایی را که رنگ لازم داشت، رنگ زدند و کارهای دیگری را که باید می کردند، انجام دادند. روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کارها تقریباً رو به پایان بود. روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت. روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی، کشیش سری به کلیسا زد، وقتی وارد تالار کلیسا شد، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد. سقف کلیسا چکه کرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود. کشیش در حالیکه همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد. در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محله، یک حراج خیریه برگزار کرده است. کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حراج رفت.
در بین اجناس حراجی، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود. رنگ آمیزی اش عالی بود. در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد. رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بود. کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت. حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود. زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد. اتوبوس بعدی 45 دقیقه دیگر می رسید. کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سرد به درون کلیسا بیاید و آنجا منتظر شود.
زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسا آمد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست. کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیزی را روی دیوار نصب کند. پس از نصب، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخته شده کرد، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد. کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید. زن پرسید: این رومیزی را از کجا گرفته اید؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد. در گوشه آن سه حرف گلدوزی شده بود. این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند. او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود. وقتی کشیش برای زن شرح داد که از کجا رومیزی را خریده است. باور کردنش برای زن سخت بود.
سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند، او ناچار شد اتریش را ترک کند. شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت. کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد، ولی زن گفت: بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید. کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم. زن پذیرفت. زن در سوی دیگر شهر، یعنی جزیره استاتن زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود.
شب کریسمس برنامه عالی برگزار شد. تالار کلیسا تقریباً پر بود. موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود. در پایان برنامه و هنگام خداحافظی، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند، بسیاری از آنها گفتند که بازهم به کلیسا خواهند آمد. وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است. مرد از کشیش پرسید که این رومیزی را از کجا گرفته اید؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند. مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند.
پس از شنیدن این سخنان، کشیش به مرد گفت: اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم. سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود، برد. کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید، زنگ در را به صدا درآورد. وقتی زن در را باز کرد، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود...

آنچه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است.


مطالب مرتبط
 - داستان آرزوی دانه
 - داستان اصل موضوع را فراموش نکن
 - داستان کمک به دیگران کمک به خودمان
 - داستان غرور بیجا
 - داستان راننده اصفهانی
 - داستان خود را تغییر دهیم
 - داستان پیرمرد دانا
 - داستان تأثیر حرف در عمل
 - داستان چوپان و امامزاده
 - داستان عاشقانه

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید
Subscribe Share